سلام
میخوام یه متن کوتاه از مدرسه ام بنویسم
عاغا ما بیشتر بچه ها بودن
سر صف ایستادیم یک ساعت ونیم این حدودا تو آفتاب
چون یه مرده رو آوردن ور بزنه اول حرف حرف حرف زد
بعد گفت براتون یه خاطره بگم خاطره نبود شاهنامه بود
بعد یه دفعه یکی شون گفت یه خاطره دیگه بگم ما همه نه نه
بیچاره گناه داشت ضایع شد
تقصیر خودش بود
دیگه من و شکیلا می خواستیم وسط حرف هاش صلوات بفرستیم اما همه همراهی نکردن
من تو صف گیر دادم حالم بد تو صف نشستم
با دوستم معصومه هم کلاسم اما میخوایم بریم تو اون کلاس
فعلا همین گفتم بخندید
خیلی باحــــــــــــــــــــــــــالـــــــــــــــــــــــی
موافقم
یییییییییییه آدم بسیجی هم اومد وااسه ما حرف زد اما ما توی سالن نماز خونه بودیم
اولین کارری هم که کرد گفت چادری ها بیاااان جلوی همه بشینن
ما هم که چادری نبودیم
رفتیم ته صف
هعیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
خخخخخخخخخ
بعد وقتی که کرد دوباره چادری ها رفتن پشت ما اومدیم جلو خخخخخخخخخ
خخخخخخخخخخخ
خخخخخخخخخخ


خیلی خندیدم
خودمم
هه هه
امروزم مدرس ی ما یه مرده اومد 45 دقیقه حرف زدددددددددددددد
منم
موبالکــــــــــــــــــــــــه اجیــــــــــــــــــــــــــــــــــــ





































به هوایت بگو اینقدر به سرم نزند...
من سرم دردمیکنه!
ها؟؟؟
واای خاطره چقدر خندیدیم طفلکی گناه داشت
حقش بود
ما هم وسطش هممون نشستیم رو زمین!!!!!!!
روز اول مهر برای بچه ها ینی تو افتاب وایس دادنو و ویتامین dدریافت کردن
الهی..............
ممنون که سر زدی شما رو با عنوان وبلاگتون لینک کردم
منم لینکت می کنم
تشملللل بدو آآآآآآآآپپپپپپممم
اووووووووومدم
وای چه خوش گذشته پس!ایول!!
نه خوش نگذشت
ما رو هم 2ساعت زیر آفتاب نگه داشتند واسه همچین چرت و پرتا
ولی دست آخر بهمون بستنی دادند
خستگی از تن مون رفت
خوش بحالت
امروز اصن آخره خوش شانسی بود اصن کسی برا سخنرانی نیومد







انقده حال داد